محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )
136
شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )
حكمت را شنيدم و حفظ مينمايم . سپس خطاب به شوهر نموده ، و گفت : دست زنت را بگير و برو اگر پدرش مانع شد بينى او را به خاك بزن و بشكن ! سپس رو ببنى عبد مناف كرده ، گفت : به خدا سوگند از آنچه ديگران ميدانند ما غافل نيستيم و از مطالب دينى خود كور نيستيم ولى ما همانند مصاديق گفته شاعر هستيم . » دنيا مردان را بوسيلهء دام خود صيد نموده ، لذا خوبى را درك نكرده و بجستجوى بدى ميروند . « 1 » دوستى ثروت مردم را كور و كر كرده و بهرهاى جز خسارت و گناه نبردهاند . « 2 » « پس از خواندن اين اشعار بنى اميه مبهوت مانده بودند و مرد ، زن خود را برداشت و رفت » نفع و ضرر حقگوئى اين گونه روش سبب شد كه بنى اميه فرزند عبد العزيز را همانند معاويه دوم زهر بدهند ، زيرا بنى اميه نميتوانستند در ميان طائفه خود حقگوئى را بهبينند ! لذا به زودى عمر بن عبد العزيز را نابود ساختند ؛ و خواستند فضائليكه بنى اميه از اولاد على ( ع ) ميدانند مردم نفهمند و از اطراف اولاد على ( ع ) كنارهگيرى كنند . چنان كه عبد العزيز اعتراف كرد و با اينكه خطيب بليغى بود دربارهء على لكنت زبان پيدا ميكرد . بنى اميه از حق ميترسيدند ، زيرا حق ، تاج و تخت آنانرا واژگون ميساخت و از عدل وحشت داشتند ؛ زيرا آنانرا محكوم بمرگ ميكرد . از اين رهگذر است كه بفكر مخفى نمودن حق افتاده و ميخواستند قبل از سرنگون شدن تاج و تخت و نابودى ؛ خود را حفظ كنند . ولى هرچه اين منحرفين ميخواستند حق را مخفى كنند بناچار آشكار ميشد و يارى ميگرديد و و عمل ياوهسرايان را آشكار ميساخت . گويندهاى گفت : ابن عبد العزيز يكنفر شخص عادى بود ، ولى عظمت او به اين جهت بود كه شخص بينائى بود ، كه در ميان كوران ( بنى اميه ) قرار گرفته بود . لذا منصور ميگويد : عمر بن عبد العزيز هنگاميكه بر اريكه خلافت نشست عدهاى دين و احكام پيغمبر را عوض كرده بودند و قبل از او هيچگاه آنقدر ظلم و شكنجه بمردم و بىاعتنائى باسلام نشده بود ، و اينقدر بىحسابى در كار نبود ! براى نمونه كافى است ، گفته شود ، كه على ( ع ) را علنا روى منبرها لعن
--> ( 1 ) تصيدت الدنيا رجالا بفخها * فلم يدركوا خيرا بل استقبحوا شرا ( 2 ) و اعماهم حب الغنا و اصمهم * فلم يدركوا الا الخسارة و الوزرا